دنيا بر آنست كه آرام نگيرد... ه
اين جراحي ساده..براي من سرشار از پيام هاي جديد بود! (: ه
عادت كردن به چهره ي جديدم به سادگي تمام به من آموخت كه خودخواسته حتي مي توانم جزئي مهم از وجود نوزده ساله ام را رها كنم و دلخور نباشم! ه
بهبودي قابل تشخيص روز به روزم و كاسته شدن ساعت به ساعت ورم صورتم پيامي بود براي انكه بدانم بدنم چه فعال است و زنده و من چه بي پروا در روزها بي هيچ برنامه ريزي مي تازم و يادم مي رود كه تك تك ياخته هاي من عاشقانه در تلاشند تا هر زمان كه مي خواهم و به هر روش كه مي خواهم از انرژي تك تكشان سياه يا سفيد استفاده كنم.. ه
حساسيت زيادم گاهي برايم خنده دار بود ! من چه سهل انگارانه چهره ام را كه فقط و فقط جزئي از اين غزل كوچك است رها كرده بودم و حالا در كودكانه ترين وجه ممكن چيزهايي مي يافتم و خوشحال مي شدم..خال كوچكي روي گونه ام يا تفاوتي طبيعي در دو وجه بيني دوستان تازه ي من بودند!! ه
اطرافيانم چه آگاهانه اسير دغدغه هاي خنده داري مي شدند..مثل سپري كردن اوقاتي براي تخمين زدن تغيير من يا سرعت بهبوديم! ه
اينها بازي هاي ساده ي اين دنياست..هاي غزل! حواست كجاست؟!! ه